ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۸ 
کلمات کلیدی:
 
عشق کور
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٧ 

دیوار نکش

به دور قلبت   به دور خودت

دیوار نکش

وقتی نمی دانی

به دور چه دیوار میکشی

و چه  ارزشی را در پشت آن به جای میگذاری

و در پناه دیوار سست 

چه چیزی را بدست می آوری

 

Love looks not with the eyes, but with the mind; And therefore is wing'd Cupid painted blind..." -Helena in Shakespeare's "A Midsummer Night's Dream"


کلمات کلیدی:
 
رویای مرموز
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٧ 

رویای ابریٍ شب زمینی

آویزان روی هلال ماه

آهنگ سکوت نوری ابدی

می خواند در افق فردا

پرواز پرندگان را می کشد به

جایی که قلبم آرزو می کند

فقط به خاطر عشق تو

 

نقاشی آویزان روی  دیوار پیچکی

در آغوش زمرد سبز خزه ها

 متارکه موقت اعتماد را  آشکار می کند

آنگاه مرا به دورها می برد

به  شفق عمیق  دشت

جایی که شن ها در استخر آسمان ذوب می شوند

 

تاریکی  ردایش را به رنگ قرمز در می آورد

نوری برمن بتابان

مرا به خانه ببر

و این پاداش احترام من است

در چنگال ساکن  شب

 حرکت تو را حس می کنم

و هر نفس کاملت را

و این پاداش احترام من است

 

 حتی احساس نزدیک  بودن فاصله ها

فقط به خاطر عشق تو است

 

رویای ابری در شب زمینی

آویزان بر قرص ما ه نقره ای

جایی که قلبم آرزویش را دارد..

 


کلمات کلیدی:
 
Birthday
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧ 

سالهای دور در این روز

در دشت آبی

در افق آبی  چمنزار سبزش

شاید هم میان ابرهای پاییزی اش

یا در مه های شبنم وار ش

نوازش آواز گنجشکان

دعوتم کرد تا بیایم

تا بمانم

تا بخوانم....


کلمات کلیدی:
 
پسرک بیچاره من!
ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٧ 

 

مامان پس کی می خوایی منو به دنیا بیاری؟

صدایش مثل همیشه واضح بود..

وقت ندارم عزیز دلم ...

بابا هم پول نداره

جا هم نداریم

بعدش هم می خواهی بیایی نو این دنیا چی کار کنی؟

لبانش را دیدم که چطور غنچه کرد

و چشمانش را که پر از اشک شد

و دلخوریش را وقتی سرش را پایین انداخت و رفت

و جای خالیش را در بطن وجودم...


کلمات کلیدی:
 
غبار یادها
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٧ 

دلم تنگ می شود...

برای پروانه  بیگناه  دشت آبی

دلم تنگ می شود

برای روزهای خوش بی خبری

دلم تنگ می شود

برای عشق بازی تابستان  77

دلم تنگ میشود

برای  پارتی های رنگارنگ قدیم 

دلم تنگ می شود

برای  شنیدن صدای پدر

دلم تنگ می شود

برای نمازخانه اداره

دلم تنگ می شود

برای  پلکان خانه کودکی

دلم تنگ می شود

برای بهار برای تابستان برای پاییز برای زمستان سالهای دور

دلم تنگ می شود

برای  امتحانهای دانشگاه

دلم تنگ میشود

برای دور هم بودن های عصرهای جمعه

دلم تنگ میشود

برای رو یاهای معصوم قدیمی

بازهم تا ابد دلم تنگ می شود....چشم


کلمات کلیدی:
 
آغاز همیشگی
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧ 

"آری آغاز دوست داشتن است    گرچه پایان راه ناپیداست"

گریختیم 

با آغاز یک دوست داشتن

درشبی خفته و تار

 نورلرزان فانوس در دست

از نردبان مخفی اسرار

گریختیم

ما نه بدنبال پایان

نه بدنبال سرانجامی کهن بودیم.

با شروع این دوست داشتن دوست داشنتی

ده سال بیشتر

همسفر جاودان مستی  چشمانت

تا کرانه های تبسم لحظه هایت

تا طلوع ابدی صبحگاهت

جاودان عشقت

جاودان


کلمات کلیدی:
 
آبیِ تنم
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦ 

بوی کاج میدهد این مسیر

تا هویدا میشود بلندترین ارتفاع خانه ما

اولین خانه نارنجی عشق ما

اولین خانه کوچک ما

چه بی قرار است پاهای خسته من

برای رسیدن به سبز چشمانت

چه عطری دارد

شاخه گل مریم در  قرمز  گلدان دستهایت

چه لذتی دارد

آبیِِ تن خفته من در گرم ترین بوسه نوازش تو


کلمات کلیدی:
 
شهامت دوست داشتن من!
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٦ 

سلام عزیزم

فقط منم!

می دانم که بعد از ۱ هفته دوری خسته ای

اگر برنامه دیگری نداری میخواهم  همسرت باشم!!

خدا مي داند كه چقدر دلم براي شجاعتت تنگ شده است...

شهامت دوست داشتنم را به تو مي دهم
نه مثل هيچكس ديگر
شهامت احساس كردم را به تو ميدهم
نه آنطور كه تابحال حس كرده اي
شهامت نياز خواستن را به تو ميدهم
نياز خواستن من

عزيزم  فراموش كن  بند بادبادك را
فراموش كن
دستهايت را باز كن  بگذار پرواز كنند
بعضي چيزها ارزش امتحان كردن را دارد
به من بگو
كه تنها سزاوار داشتنت هستم
به تو شهامت مي دهم كه  در آغوشم بگيري
آنگونه كه هرگز نگرفتي

دنيايم را با بوسه ات  آرام سازي
شهامت خواستن و خواستنم را


کلمات کلیدی:
 
افق
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦ 

مه آبی

میان من و تیره نگاه شیطان

 لحظه شمار شلیک تپانچه اش

نفس نفس زنان در خط استارت

به انتظار پرواز  بودم

از میان این جماعت همیشه گریان

میان من تا او

مسابقه ای تا تباهی وجدان

درسنگینی هوای انتظار

تا سقوط انسان

و لبخند کریه شیطان

دلهره را به روحم تزریق می کرد

نه ! 

برگشتم

پیش از شلیک شیطان

برگشتم

از مسابقه تباهی وجدان....

....

....

....

من  اینجا هستم

در بهشت آغوش تو...


کلمات کلیدی: