ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ 

      در ورای رنگين کمان

        دير است

خستگی ات را در کسالت زمان می فهمم

        و نبودنم را در برنامه های فردايت

هنوز اينجائيم هردو ـ تنها

       مشتاق پناهگاهی که از آن هردو بيرون را بنگريم

چرا نگران باشيم

      وقتی  امشب چشمک ستاره های دوردست را می بينيم

فردا را نيازی نيست

     امشب را داريم .  چرا نمی مانی؟

تنهايی درونيم  ِ اميدهای برباد رفته ام

    حتی بعد از امروز نيز جستجوگر شيدايی عشق خواهم بود

خوب ـ اکنون  عشق را داريم

    چه می گويی؟ فردا را نيازی نيست

دستم را بگير.. . زمزمه ات را امشب می شنوم .


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٥ 

 اما من عاشقم !

با يک قلب و دو دست عاشق  ..

با درخشان دريای چشمانت  .

با هزاران فکر از تو  .

من که تمام تمنايم ازعشقت

تمام مرحمت زندگيم شد

می خواهمت ،  مثل آسمان  که ستاره هايش را

مانند رنگين کمان که قوسش را

مانند بخشش دروازه های بهشت

در آزادی بازوان تو

ديگر نمی توانم بازگردم

چرا که با تو به دور دستها رفته ام..


کلمات کلیدی: