اين طور به نظر می رسد...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥ 

وبه خاطر دارم اولین گل ، اولین نوازش ، اولین کلامت را

به خاطر دارم حالت نگاهمان در اولین ملاقات را

هیچگاه فراموش نمیکنم ...

 هر لبخند , هر نامه  هر بوسه ای راکه به من دادی

 و آغوشت را که تا به خواب رفتن مرا در بر می گرفت

اکنون که بروی زانوانم سست شده ام

 می توانم بازوانت را تقاضا کنم؟!

 و به نظر می رسد دیگر وقتی نمانده

 و به نظر می رسد که آخرین فکر تو هستم

 می توانم پوستت را لمس کنم ... می توانم تنفست را بشنوم ...

و تو بدون هیچ شب بخیری در میانه شب رفتی

تو بدنبال رفتن دیدن گریه ام را نخواستی

باور اینکه هنوز دوستم داری برایم سخت و سخت تر شد...

خوب عزیزم اگر میروی همه آنرا ترک کن

ارزش حفظ کردن ندارد

به نظر می رسد دیگر وقتی نمانده

 قلبم قبلا گفته بود دیر شده

 که از تو بخواهم بمانی...

 بهرحال نمی شنوی

به نظر می رسد تو قبلا رفته ای

 به نظر می رسد همه چیز قبلا تمام شده.


کلمات کلیدی: