ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

يک راز !

رازی است

يافتن چيزی دردرونم توسط او

که هيچگاه نمی دانستم وجود دارد

 که چه راحت آنرا کشف کرد

و تغيير فصلهای درونم را نظاره کرد

از زمانيکه بدورم پيچيد ...

من همان دليل يکسانم

در اوج لحظات آشفته

و اينگونه عشق تعبير می شود

تا ترا به اوج بهشت برساند

 لغزش ديوارهای ناشکستنی را ببين

و صدای بی آوای عشق وقتی ترا می خواند

  لمس فرشته  در اعجاز دستانش

و تازگی تمام فصول من ، که همه آن چيزهايی می شوم که هستم

و اينگونه عشق تعبير می شود


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

بعضی وقتها فراموش می کنم که سالهاست پرواز کرده ای

و من هيچگاه فرصت نداشتم که بگويم

خداحافظ   ـ  خوش باشی

 تا روشنايی روز  می خوانم با نغمه ساز

تا روزی در آبی دريا و طلوع نور به تو  در روشنترين زاويه ملحق شوم

می دانم جايی هستی که بالاخره روزی رها خواهی شد

 مانند ماهِ دريا هميشه در وجودم بودی تو هميشه  پدر خوبی بودی  

ای کاش دنيا آن قدر بيرحم نبود که روحی به زيبايی تورا بگيرد

ولی ما هنوز ادامه می دهيم مگر نه ؟

می دانم جايی پرواز کردی که رها خواهی شد

 و من روزی به تو ملحق خواهم شد در روشنايی نور و آبی دريا

اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم  فقط دلم می خواست

چيزی را بدانی پيش از اينکه  مهلت زمانت تمام شود 

که  هر لحظه ای از زندگيت  بخششی بود برای من

که  من بيشتر از همه تورا می شناختم

که مهرت جاودانه ترين هديه زندگيم بود...

  چقدر به تو محتاجم 

.

.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

ذخيره روز بارانی

با زانوان خم شده

 در عمق هر پنجره ای نگريستم

 در بی خوابی روز ـ جايگزين شب

سرشار از احاطه خيرگی نور

آنجا بوديم ـ آنجا بوديم بدون شک!

آنجا بوديم

مانند پيدا شدن عشق گمشده

  ذخيره برای روز بارانی

 از ميان تمام آينه ها خرد شدم

  از طبقات خنده ات شکستم

 تانباشد قيدی برايم در دشت

اگر به جای تو بودم

بياد می اوردم

سختی جاده را  

و قلبم را که برايت فرستادم

تا ذخيره روزهای بارانی ات باشد!

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

 

 از نسل فراموش شده باستان ـ 

مدفون در زير سنگهای مرموز

  متاثر از تاريکی ـ  در زيارتگاه سکوت

 تا رستاخيزش رويا ی روزی در گذشته را می بيند 

 وقتی که با  هديه  بوسه سياه   جاودانه تقديس شد

و مزه خون گرم را روی لبان سردش چشيد

با بوسه داغ مرگ ...

چشمانش در شب شعله ای قرمز شد

بالهای چرمين پشتش را آراست

تا با نيش تيزتر از آهن سردش گردن معشوقش را بدرد

از دنیای گورها بيرون می ايد  تا بلندای آسمان شبانه

 با هديه بوسه سياه به موجوداتی که تشنه خونشان است

 بوسه شهوت  ـ بوسه يک خون آشام

بوسه زندگی !

 


کلمات کلیدی: