ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥ 

 

روشی را برای خنداندن تو پيدا کرده ام

با خنديدن به عصبانيت تو

با خواندن شعرهای بچه گانه تغيير يافته...

 تمام پيغامهايت را فقط برای شنيدن صدايت ذخيره می کنم

 و تو با دقت به شعرهای احمقانه ام گوش می دهی

زيباترين من ـ با زمزمه عاشقانه  گذاشتم بخوابی

 و مژه هايت را مخفيانه شمرده ام

 می دانم چشمان بسته ات نگاهم می کند

و گوش می دهی

فکر کنم رد لبخندی را ديدم

من روشی برای خنداندن تو پيدا کرده ام..

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥ 

يک دو  سه .... ده .. بيست ..

شمار روزهای دلتنگی اش بيشتر از اينها بود. دخترک کوله پشتی اش را بررسی کرد که  ديگر برای تنهای اش جایی نداشت.   با  هو هو ی سهمگين باد شب در درخت پير   همراه عطر سنگين ماگنوليا جاری شد   تا ديدار تار گرفته اش را از قاب خاکستری زمان بيرون آورد.  ؛شمال  يک نفر ؛  بی اعتنا به نگاه های خيره مسافران  جايی برای خودش پيدا کرد . مهم نبود چقدر آسايش داشته باشد ... هر وسيله ای که قلب بی طاقتش را به عشقش برساند. ..شمار سالهای  انتظارش  کلافه اش می کرد . بلوغ عشقش ديگر سادگی عشق افلاطونی و صبر ويرانگر را تاب نداشت ـ  تيره روشن صبح به در باغ که رسيد بی تابانه می دويد . گربه هميشگی به پيشوازش آمده بو د  و پشت سرش ـ مردش که خواب آلود و حيران آمدنش را با آغوش باز جشن می گرفت...


کلمات کلیدی: