ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥ 

      در ورای رنگين کمان

        دير است

خستگی ات را در کسالت زمان می فهمم

        و نبودنم را در برنامه های فردايت

هنوز اينجائيم هردو ـ تنها

       مشتاق پناهگاهی که از آن هردو بيرون را بنگريم

چرا نگران باشيم

      وقتی  امشب چشمک ستاره های دوردست را می بينيم

فردا را نيازی نيست

     امشب را داريم .  چرا نمی مانی؟

تنهايی درونيم  ِ اميدهای برباد رفته ام

    حتی بعد از امروز نيز جستجوگر شيدايی عشق خواهم بود

خوب ـ اکنون  عشق را داريم

    چه می گويی؟ فردا را نيازی نيست

دستم را بگير.. . زمزمه ات را امشب می شنوم .


کلمات کلیدی: