ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥ 

بعضی وقتها فراموش می کنم که سالهاست پرواز کرده ای

و من هيچگاه فرصت نداشتم که بگويم

خداحافظ   ـ  خوش باشی

 تا روشنايی روز  می خوانم با نغمه ساز

تا روزی در آبی دريا و طلوع نور به تو  در روشنترين زاويه ملحق شوم

می دانم جايی هستی که بالاخره روزی رها خواهی شد

 مانند ماهِ دريا هميشه در وجودم بودی تو هميشه  پدر خوبی بودی  

ای کاش دنيا آن قدر بيرحم نبود که روحی به زيبايی تورا بگيرد

ولی ما هنوز ادامه می دهيم مگر نه ؟

می دانم جايی پرواز کردی که رها خواهی شد

 و من روزی به تو ملحق خواهم شد در روشنايی نور و آبی دريا

اگر می توانستم زمان را به عقب برگردانم  فقط دلم می خواست

چيزی را بدانی پيش از اينکه  مهلت زمانت تمام شود 

که  هر لحظه ای از زندگيت  بخششی بود برای من

که  من بيشتر از همه تورا می شناختم

که مهرت جاودانه ترين هديه زندگيم بود...

  چقدر به تو محتاجم 

.

.


کلمات کلیدی: