ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ 

پشت دیوارهای تنت بدنبالت می گردم

شاید که در نوازشهایت پیدایت کنم

من تورا

در جایی که اشکها هم رد خاطرات قدیمی را نمی شوید

گم کردم

شاید آن دم که از تندباد مهر

چشمانم را بسته بودم ...

من فرشته ای را می شناختم

که هر روز پیراهن گلدار تازه اش را می پوشید

 و چشمان ملتهبش در آستانه در به انتظار بود

فرشته ای که یک روز پس از کلافه گی انتظار

بالهایش را کند و به بیراهه رفت

آه که امروز چقدر خوب درکش می کنم

شاید هنوز کار کوچکی برای دیدن تبسم من کافی باشد

آیا تابحال واقعا عاشق بوده ای؟


کلمات کلیدی: