طبقه شانزدهم
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ 

 سوسوی چراغها در آوارگی بی انتهای غریب

 و تردید بین رفتن و ماندن

مردی اذان می خواند

شاید مرا از رفتن در مسیر پوچی بازدارد

باید عروسکهای کودکیم راجمع کنم

و چینهای دامنم را بالا بگیرم تا کثیف نشود

 در طبقه شانزدهم چقدر به خدا نزدیکترم

برای یک ستاره آرزو میکنم

تا نورش را پیدا کند

و برای مردمی که رویا میبینند

و برای رنگین کمان آرزو میکنم

تا همیشه دیده شود

و برای خودم آرزو میکنم تا در طبقه شانزدهم

سراپا گم شوم در مست نگاهت...


کلمات کلیدی: