تپشی برای تو

چقدر به حقیقتی که می گویند نزدیک است
تا اثبات تلخش ادعای فرداهایشان باشد

بگذار تا بازی کوچک خود را داشته باشند
و منطق شان با افکار پیچیده سردرگم گره بخورد

بگذار تا اسباب بازی کوچکشان را بردارند
تا سرو صدایشان را  در مسیر پلاستیکی زیاد تر کند
ونگاهشان هر آهی را فریز کند

بی هیچ دلیل منطقی گم می شوی
من افکارت را در جاده آزادی نجات می دهم...
نمی  دانم چرا
 مردم مرموزی مرا مثال میزنند
و من حیران از اینکه چه چیزی را پنهان کردم

داستان کوچکی بگو
کسی را بکش یا آزادی اش را بخر
بهای آزادیت را خودت بپرداز

آنها تنها روحت را استفاده می کنند

سعی میکنم مغزت را نجات دهم
قبل از اینکه دلایل زیستن را از دست بدهی

/ 30 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
داراب

سلام فرزانه خانوم! سپاس از لطفت. سعی می کنم بهای ازاديم را پرداخت کنم. ولی خيلی گرونه! گاهی به قيمت جان آدمی زاده. باز هم به شما سر می زنم. به زودی بخش دوم سفرنامه ام را نصب می کنم. تشريف بياوريد.

مهدی

سلام... "میخواهم مغزت را نجات دهم" واقعا اعتماد به نفس بالایی داری.. موفق باشی..

دانيال

سلام فرزانه جان خوبي؟ اين روز عزيز را به شما وخانواده گراميتون تبريك عرض ميكنم...از طرف من روز پدر رابه پدرتون تبريك بگوئيد ممنون از حضور سبزتون به روزم

دانيال

سلام فرزانه جان صبح بخير...به روزم ومنتظر حضور گرمتون

عليرضاترنج

سلام فرزانه خانم .شعرت را خوندم . وزن موسيقيايی را در شعر فراموش نکن. شعر بايد آهنگين باشد.قشنگ نوشتی ولی موسق و روايت ان يک مقدار نياز به کار دارد. حرفهايت خوب است .پس شاعرانه اش بکن .خوشحال شدم از ديدنت. کافه باران با اولين شعر و اولين مطلب اش به روز شد. منتظرم

انوش

سلام...........منتظرت هستم

ميرزايی

یک آینه به سمت تماشای هیچ کس در را ببند انسیه، این چند تا مگس ... دارند می برند که گوش سکوت را ته مانده های لاشه ی یک عنکبوت را بروز م عزيز

نازنين

کاش برگيديگر از درخت شعرت را می خواندم . منتظر نوشته بعديت هستم . /// منم بروزم و منتظر

ميرزايی

یک آینه به سمت تماشای هیچ کس در را ببند انسیه، این چند تا مگس ... دارند می برند که گوش سکوت را ته مانده های لاشه ی یک عنکبوت را بروزم عزیز

انوش

کجائی.دوست من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!