دوباره لباس رقصم  را  به خاطرت می پوشم

   تا انعکاس  نرم من در چشمان اميدوارت

   نيلوفر  رقصان  مرداب پير را به ياد آورد

  بر ابريشم موهای نقره ايت دست ميکشم

       دستان  پينه بسته هميشه گرمت ات  را   

       در دستان جوانم ميگيرم 

  و ميبویمش                                       

  و از شکوفايی حس تازه بودن  در تو سرمست می شوم.

ـ به مادرم ؛ که آرزوی ديرينه خوشبختی ام را دارد   ـ

/ 4 نظر / 14 بازدید
رز

وبلاگت عاليه موفق باشی .وقت داشتی به من هم سر بزن خوشحال ميشم

mir

ممنون که با مايی ........ باز هم به دیدارمان بيا ..... خوشحال می شويم

anoosh

سلام به دوست عزيزم فرزانه .شعرت زيبابود.حس شکوفائی وسرزندگی هميشه دردستان مادرت پاينده باشد.ممنون به من سرزدی .اگه وقت کردی بياوقسمت پايانی قصه روبخون .ضمنا اون حدسی هم که زده بودی اشتباه بوداما هميشه می توان اين آشنائيهارابه فال نيک گرفت .منتظرت هستم .

حسام

نگران بودم از اينكه كفش نداشتم، تا اينكه مردي را در خيابان ديدم كه پا نداشت. مرسی از اينکه به من سر زدی.منتظرتم..