ذخيره روز بارانی

با زانوان خم شده

 در عمق هر پنجره ای نگريستم

 در بی خوابی روز ـ جايگزين شب

سرشار از احاطه خيرگی نور

آنجا بوديم ـ آنجا بوديم بدون شک!

آنجا بوديم

مانند پيدا شدن عشق گمشده

  ذخيره برای روز بارانی

 از ميان تمام آينه ها خرد شدم

  از طبقات خنده ات شکستم

 تانباشد قيدی برايم در دشت

اگر به جای تو بودم

بياد می اوردم

سختی جاده را  

و قلبم را که برايت فرستادم

تا ذخيره روزهای بارانی ات باشد!

 

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انوش

سلام ...عزيز به روزم ومنتظر تو!

مهدی

سلام... جالب بود... ***************** هفدهمين نامه را به مقصد او به آب انداخت..به امید آنکه اين بار جوابی برسد... جوی با شيب تندی به تابلوی بزرگ شهر داری ختم می شد که روشت نوشته شده بود.. اين جوی برای جلوگيری از زاد و لد موش های خيابانی بزودی برای هميشه مصدود خواهد شد... ****** موفق باشی

حالگير

سلام/اگه اشکال نداشته باشه می خواهم يه نکته ای رو بپرسم.شعر چند تکه است يا وحدت داره؟/يا حق

سعيد

سلام فرزانه جان کلامت زيبا و قلمت جاری زيبا با کلمات بازی می‌کنی خوشحال می‌شم به من هم سری بزنی

هنی

عزيزم چيزکی نوشتم !‌می خونی ؟!

يه دوست

سلام وب جالبی داری پست آخری خوندم جالب بود بهم سربزن خوشحال ميشم.

فرامرز

وبه زيباترين قصه گيسوي تو سوگند كه من لحظه اي از خم ابروي تو غافل نشوم و به لبخند پر از احساست دل افسرده من شاد شود و به شادي همه لحظه تو همه عمر تو را مست شوم پس به زيبايي اين لحظه كه شيرين ترين خاطره عمر من است لحظه اي دريابم و مرا باوركن كه تو را مي خواهم.