به دور دست ها برويم

 در امتداد دريای باکره سفر ميکنم

ابرهای طوفانی بالای سرم 

امواج آبی که مرا ميشناسند

 گسترده تا سرزمينهای ناشناخته تاريک

 من ِ رهای رهای روبروی  زندگی

فردا را در هر ساحل می کاوم

 انعکاس دريا در جرقه  امواج  خاطراتم  

 برخی خوب ـ برخی بد ـ

 به کودکی و دوستان قديمی و روياهايی که داشتيم می انديشم

و  سرود فرشتگان بالای سرم

مرا به ادامه دادن ميخواند

 با من  تا دور دستها بران

کشتی ستاره با بالهای گسترده به سمت آسمان ميرود

 با من تا دوردستها بران ....

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
anoosh

دوست من سلام ... بااين که مطلب جديدی ننوشته ام .آمدم تابه توسری بزنم .مطلب جديدت راخواندم .زيبابود.دوردستها رويای من است روياهاي توست .شايدبرق چراغی تورا دردوردست مجذوب خودکند .وشايدجرقه ای در دوردست مراذوب . ...! منتظرت هستم .تابعد!

michka

مي دانم از قلبت مينويسي . كلامت حرفهاي فرزانه اي است كه تا كنون با من سخن نگفته بود.دوست دارم باز هم بشنوم.

حسن صباح

سلام دوست عزيز.ازمحبتت متشكرم...بهت تبريك ميگم،ذوق خيلي خوبي داري...با آرزوي موفقيت