يک دو  سه .... ده .. بيست ..

شمار روزهای دلتنگی اش بيشتر از اينها بود. دخترک کوله پشتی اش را بررسی کرد که  ديگر برای تنهای اش جایی نداشت.   با  هو هو ی سهمگين باد شب در درخت پير   همراه عطر سنگين ماگنوليا جاری شد   تا ديدار تار گرفته اش را از قاب خاکستری زمان بيرون آورد.  ؛شمال  يک نفر ؛  بی اعتنا به نگاه های خيره مسافران  جايی برای خودش پيدا کرد . مهم نبود چقدر آسايش داشته باشد ... هر وسيله ای که قلب بی طاقتش را به عشقش برساند. ..شمار سالهای  انتظارش  کلافه اش می کرد . بلوغ عشقش ديگر سادگی عشق افلاطونی و صبر ويرانگر را تاب نداشت ـ  تيره روشن صبح به در باغ که رسيد بی تابانه می دويد . گربه هميشگی به پيشوازش آمده بو د  و پشت سرش ـ مردش که خواب آلود و حيران آمدنش را با آغوش باز جشن می گرفت...

/ 22 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
lesbee

من نيز با سلامی يواشکی... به روزم...

نازنين

زيبا بود . احساس برانگيز . تفسيرت از دنيايی که به تصوير کشيده بودی رويايی و شاعرانه بود . موفق و پيروز باشی / من آپم و منتظر

هنی

چه کنم که به عشق و انتظار ايمان ندارم ؟؟؟؟ عزيزم بروزم و چشم انتظار نظر و نقدت

حامد

سلام وبلاگ متنوع و زيبايی دارين موفق باشين

پرنده ی خارزار

خوب من.....به روزم.. از اين پست به بعد ديگه سکوت می کنم در انتظار اونايی که خودشون در انتظار حرف تازه تری از منن..

آناهيتا

سلام...من به روزم.... چقدر زياد به روز می شم!