اين طور به نظر می رسد...

وبه خاطر دارم اولین گل ، اولین نوازش ، اولین کلامت را

به خاطر دارم حالت نگاهمان در اولین ملاقات را

هیچگاه فراموش نمیکنم ...

 هر لبخند , هر نامه  هر بوسه ای راکه به من دادی

 و آغوشت را که تا به خواب رفتن مرا در بر می گرفت

اکنون که بروی زانوانم سست شده ام

 می توانم بازوانت را تقاضا کنم؟!

 و به نظر می رسد دیگر وقتی نمانده

 و به نظر می رسد که آخرین فکر تو هستم

 می توانم پوستت را لمس کنم ... می توانم تنفست را بشنوم ...

و تو بدون هیچ شب بخیری در میانه شب رفتی

تو بدنبال رفتن دیدن گریه ام را نخواستی

باور اینکه هنوز دوستم داری برایم سخت و سخت تر شد...

خوب عزیزم اگر میروی همه آنرا ترک کن

ارزش حفظ کردن ندارد

به نظر می رسد دیگر وقتی نمانده

 قلبم قبلا گفته بود دیر شده

 که از تو بخواهم بمانی...

 بهرحال نمی شنوی

به نظر می رسد تو قبلا رفته ای

 به نظر می رسد همه چیز قبلا تمام شده.

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنين

كاش نوشته بودي از حس زيباي دگرت .... شعر من اين گونه که غمگين نبود واژه ي دل در نظرم شرمگين نبود ساحل من اين گونه که طوفان نبود زيباي من اين گونه که چرگين نبود در سير زمان اين گونه که ديرم نبود رفتنم از امدنم اين گونه که بهتر نبود دست تو سر ما زده در پيشم نبود راز تو عريان در بر چشمانم نبود ( سپاس بيکران از حضور هميشه سبزت ( چشم انتظار رد ٍ خطت

سورنا

فرزانه عزيزم سال نو رو پيشاپيش بهت تبريک ميگم اميدورام سال خيلی خيلی خوبی در پيش داشته باشی عزيزم به اميد ديدار

مهدی آذری

با سلام وبلاگ با مبحث كالبد شكافي يك شاعر - شماره يك ، جنازه اول : صالح سجادی به روز شد .منتظر نظرات مفيد و پر بار شما هستم. با تشكر ارادتمند مهدي آذري

مانا

سلام من شما را لينک کردم خوشحال ميشم به من سر بزنی

شيدا محمدی

نوروزت مبارک عزيز .اميدوارم فصل عاشقيت طولانی و پر بار باشد کنار ان مهربان سبزينه نگاه.اين نوشته ات دلتنگم کرد و نگران.اميدوارم همه چيز آن دورها خوب باشد نازنين.

محمد

سلام دوست من ...سال نو مبارک ... اميدورام سالی سرشار از موفقيت داشته باشی ...سالهای سبز عاشقی بروز شد و من منتظرتم دوست من

نازنين

خيلي وقته ننوشتي فرزانه جان يك ماهي ميشه !!!! سال نو مبارك اومدم عيد ديدني ... تق تق هستي ؟.......//// زمستان ملال انگیز بگذشت بهاران خنده برلب آشنا کرد ... بيا با هم بهار امسال ثبت كنيم . منتظرم ( بازديد يادت نره !)

مرتضی باورساد

در سرای عاطفه می کند مرا صدا یک جوان فراتر از قصه های آشنا گویدم تو ای سحر از اسارتم نویس زخم درد این دلم زهر تلخ باطنم گشته ام در این دیار همنوای درد هجر آشنای آفتاب عاشقی ، نصیب من خسته از غبار زرد گشته ام نثار شب در اسارتی که شد این حصار قامتم قصه ام شبانه در این کتاب خود نگار از جفای این خزان تا غبار حسرتم ماند از تو یادگار

حسين ديلم کتولی

سلام ..چرا شعر ها را جدی نمی خوانيم ...با دندان غول به روزم ومنتظر نگاه مهربانت....ممنون