از نسل فراموش شده باستان ـ 

مدفون در زير سنگهای مرموز

  متاثر از تاريکی ـ  در زيارتگاه سکوت

 تا رستاخيزش رويا ی روزی در گذشته را می بيند 

 وقتی که با  هديه  بوسه سياه   جاودانه تقديس شد

و مزه خون گرم را روی لبان سردش چشيد

با بوسه داغ مرگ ...

چشمانش در شب شعله ای قرمز شد

بالهای چرمين پشتش را آراست

تا با نيش تيزتر از آهن سردش گردن معشوقش را بدرد

از دنیای گورها بيرون می ايد  تا بلندای آسمان شبانه

 با هديه بوسه سياه به موجوداتی که تشنه خونشان است

 بوسه شهوت  ـ بوسه يک خون آشام

بوسه زندگی !

 

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انوش

سلام ....خوشحال ميشم بهم سربزنی !منتظرم ....

مهدی

سلام.. مثل همه ی متن ها ت به دل ميشينه.. هميشه زيبا بنويس... موفق باشی

رز

سلام خوبی چی بگم جزءاين که مثل هميشه عاليه بروزم سربزن

هنی

فرزانه عزيزم سلام .. من بروزم.. خوشحال میشم نظرتو داشته باشم

نازنين

من فراموش کردی . ديگه پيشم نمی يای / مطلبت خيلی زيبا و خوندنی بود . گاهی آدم به وحشت می انداخت . موفق و پيروز باشی . منتظرم تا بيای

انوش

سلام...عزيزم ...تو رو منوشرمنده نکن....هميشه نظرات تومنوکمک کرده

انوش

اينقدر دست پاچه ام کردی که نفهميدم چی نوشتم .....ممنون

سعيد

سلام وبلاگ زيبا و ساده ای داری من تازه اومدم به وبلاگ شما خوشحال می‌شم با شما تبادل لينک کنم

انوش

عشق بسی از فراموشی ضخيم تر است /وبسی نازک تر ازبخاطر آوردن /هميشه از پيروز شدن کمتر است /اما هرگز از زنده بودن کمتر نيست .(کمينگز)

یاس

سلاممممممممممم: خيلزی جالب بود....خيلی دوست داشتم....!!!!....منتظر آپديت بعديت هستم....سبز و شاد باشی...فعلا!